یکشنبه عصر حرکت کردم، ساعت یازده شب رسیدم نزدیک زنجان، آهسته می رفتم مسیر رو. یه جایی هم نیم ساعتی ایستادم لقمه ای خوردم و از فلاکسی که بنظرم آمد چایی را گرم نگه نداشته یک لیوان میل کردم! اما بعدن فهمیدم از شدت وزش باد بعد از قزوین چایی ام سرد بوده و تقصیر فلاکس نبوده! ساعت ده و نیم یازده سنگینی پلکم هشدار داد که وقتشه بزنم کنار و بخابم و منم دقیقا همین کار را کردم. یه جایی که فضای سبز خوبی هم داشت چندین نفر همان کار مرا کرده بودند و بیشترشان پشت فرمان و داخل ماشین خاب بودند من اما ناتوان از این کارم! زیرانداز انداختم و در خنکای اولین شب تابستان تا ساعت دونیم صبح خوابیدم و بلند شده دوباره به راه افتادم. ساعت پنج بنزین زدم و شش در روستا بودم و از اولین انسانی که دیدم سراغ خونه ای که خریده بودم را گرفتم. یکی از دوتا بربری های که گرفته بودم را به آن مرد روستایی دادم که داشت میرفت کوه برای برداشت علوفه. خانه را پیدایش کردم داغون تر از آنچه فروشنده گفته بود! از کنتور آب که گمان میکردم داخل حیاط باشد و نبود و دیوارهای فروریخته حیاط بی پناهش گذاشته بود! عکس گرفتم و برای پیگیری به اداره آب شهرستان در ۲۰ کیلومتری برگشتم...