سفربه خانه من۲
سه شب آنجا بودم شب اول را در دورترین و بکرترین جای روستا کنار چشمه ای که آبشخور خرگوشها و بزهای کوهیه در سرمایی که با دوتا پتو و کاپشن برتن به زحمت می توانستی تحمل کنی به صبح رساندم! من کمی عجیبم در همه کارهام نه فقط یکیشون! گاهی وقتها همون کاری را میکنم که از یه دیوانه کامل، انتظار میره! بعد از املت خوشمزه ای که خوردم از ترس اینکه در آن سرمای خوفناک از زیر پتو جرات بیرون آمدن را پیدا نکنم چایی نخوردم! به گمانم ساعت نه و نیم سر بر بالش گذاشتم و ستاره های پرنور و شمار آسمان بالای سرم را نگاه کردم و تمام تنم را زیر پتو پنهان ساخته تا ساعت پنج و نیم صبح خوابیدم! وقتی بیدار شدم سرما در اوج خود بود و من جز اینکه به بهونه دیدن طبیعت بهاری آن اطراف پیاده روی کنم و گرم شوم چاره دیگری نیافتم! حتی دستانم برای روشن کردن آتش و هیزم جمع کردن در جایی که هیچ درختی آن اطراف دیده نمیشد یاری نمیکرد! شاید نیم ساعتی گذشت که آفتاب بالاتر آمد و باد سرد از هراس رویارویی اش، پا به فرار گذاشت! شگفتی های رویاگونه را در هر گام با جانم پذیرا میشدم و پیشتر و بالاتر می رفتم! چشمه ها و سرسبزی چمن ها و علف های رسته در کنارشان! خرگوشهایی که از شنیدن صدای پای من! از پشت بوته های بزرگ گون بیرون جهیده، از آنجا دور می شدند! سنگهایی با اشکال عجیب در صبح نیم روشن با سایه های بلندشان! و من در هر گام بیشتر در این رویا فرو می رفتم که اینجا دقیقا همان جاییه که هم برای زیستن و هم برای مردن هر دو بهترین جای جهان است...