سفر به خانه من۳
سه ساعت گذشته بود از پیاده روی چند دقیقه ای ام که برای گرم کردن تنم در آن صبح یخزده کوهستان شروع کردم! برف دیدم اما شارژ گوشیم صفر بود و خاموش شد و عکس نگرفتم! شب قبل یا از بی خیالی و خوشحالی یا از فرط خستگی، اصلا به فکر باطری و خاموش کردن گوشی نیفتاده بودم! اینجا از زندگی و دغدغه های معمولش خبری نیست! جایی که الان در موردش می نویسم و شما می خوانید، ده کیلومتری از روستا فاصله دارد و با یه جاده خاکی که اهالی برای جمعاوری علوفه و کارهای دیگر از آن استفاده می کنند قابل دسترسی است و این را هم بگویم که چشمه های سرد و پر آبش با لوله از سالها قبل برا آشامیدن به خانه ها منتقل شده است و بخشی نیز همچنان جاری و جان بخش طبیعت است. علاوه بر اینها من از ایام کودکی در خاطرم مانده بود که چند قبر خیلی خاص در همین حوالی باید باشد و امروز و در این پیاده روی دوباره پیدایشان کردم! شمارشان بسیار کم و بعضی ها می گویند هفت تنان ولی به باور من از هفت بیشتر باید باشد هرچند برخیشان را کنده و تبدیل به حفره خالی کرده اند! درست در زمانی که آفتاب از افق سربرآورده و رنگ زرد دلخواهش را روی این مردگان خوشبخت می ریخت و قبل از خاموشی کامل گوشی من توانستم از خوابگاه ابدی شان عکس بگیرم! از آب چشمه ها نه برای سیراب شدن که برای زیارتشان و تجدید خاطره ایام دور گذشته ام در مشت ریخته نوشیدم و هیچ حماسه ای را در خاطرم بالاتر از دیدار آنها نیافتم...