سه ساعت گذشته بود از پیاده روی چند دقیقه ای ام که برای گرم کردن تنم در آن صبح یخزده کوهستان شروع کردم! برف دیدم اما شارژ گوشیم صفر بود و خاموش شد و عکس نگرفتم! شب قبل یا از بی خیالی و خوشحالی یا از فرط خستگی، اصلا به فکر باطری و خاموش کردن گوشی نیفتاده بودم! اینجا از زندگی و دغدغه های معمولش خبری نیست! جایی که الان در موردش می نویسم و شما می خوانید، ده کیلومتری از روستا فاصله دارد و با یه جاده خاکی که اهالی برای جمعاوری علوفه و کارهای دیگر از آن استفاده می کنند قابل دسترسی است و این را هم بگویم که چشمه های سرد و پر آبش با لوله از سالها قبل برا آشامیدن به خانه ها منتقل شده است و بخشی نیز همچنان جاری و جان بخش طبیعت است. علاوه بر اینها من از ایام کودکی در خاطرم مانده بود که چند قبر خیلی خاص در همین حوالی باید باشد و امروز و در این پیاده روی دوباره پیدایشان کردم! شمارشان بسیار کم و بعضی ها می گویند هفت تنان ولی به باور من از هفت بیشتر باید باشد هرچند برخیشان را کنده و تبدیل به حفره خالی کرده اند! درست در زمانی که آفتاب از افق سربرآورده و رنگ زرد دلخواهش را روی این مردگان خوشبخت می ریخت و قبل از خاموشی کامل گوشی من توانستم از خوابگاه ابدی شان عکس بگیرم! از آب چشمه ها نه برای سیراب شدن که برای زیارتشان و تجدید خاطره ایام دور گذشته ام در مشت ریخته نوشیدم و هیچ حماسه ای را در خاطرم بالاتر از دیدار آنها نیافتم...