آویشن چیدم و بوسیدم و بوشان کردم! زمین پر بود از رستنی های خوش عطر و خوش سیما! خرگوش بودن هم اینجا از زندگی شهری ما بهتر است! آواز خواندم، گریستم، به مرده های خفته در آن جا اندیشیدم که بی نیاز از آب و برق و گاز اینجا زندگی کرده و در گذشته اند در هزاره های دور و آرزوهای مرا با خود به گور برده اند! اکنون که می نویسم اشک چشمانم همچنان جاری است و آنها هنوز در آن خنکای کوه زیر خاک خوابیده اند با آویشنهای خوش بو در همسایگی شان! ساعت ده دوباره به روستا و بر سر خانه برگشتم از پیگیری آبی که از شاهلوله قطع بود و برقی که از تیربرق قیچی شده بود خسته گشته دوباره شب را مثل دیوانه ها به کوهستان پناه بردم! اینبار در ارتفاعی پایین تر و کنار چشمه ای و چندین درخت کهنسال بید که عمویم کاشته و پیرایششان کرده و خود رفته است! از سرمای هوا کاسته شد و با یک پتو راحت میشد خوابید اگر قورباغه های آبگیری که در همسایگیمان بود میگذاشتند و تنها جای صافی که بتوان اتراق کرد کنار همان مردم آزارها بود! به گمانم فصل عشق و عاشقی شان شده و انواع صداهای هنجار و ناهنجار را به عجیب ترین شکلی که تا به الان نشنیده بودم به همدیگر میگفتند! خاهش، گریه، التماس، ضجه، فحش های رکیک هرچه بتوانی تصورش را کنی در کلامشان بود! چند باری تشر زدم و گفتم ساکت...! اما درست چند ثانیه بعد دوباره عشوه هایشان بسیار وقیح تر و بلند تر از پیش شروع میشد! چیزی به ذهنم نمیرسید به جز اینکه به تعداد زیاد سنگ بیارم و هر چند دقیقه پرت کنم داخل برکه ولی لازمه این کار بیداری تا خود صبح بود!