هدیه!
من آمدم! الان جایی نشسته ام که خودم برایش نام گردو بزرگ را انتخاب کرده ام و در دو سه بار آخری که اینجا بودم سنجابی کوچک را بالای شاخه هایش در حال جهیدن و سروصدا کردن دیده و بسیار خوشحال شده ام! از مسیر آلبالوها آمدم بالا ولی هنوز نرسیده اند، نارنجی و کمی قرمزند تا اینکه به رنگ لاکی دربیایند یک هفته ای جا دارد! بطری آبم را پای یه نهال گردو که کمی بالاتر از اینجاست خالی کردم و اکنون روی تنه ی درختی برزمین افتاده نشسته ام. وبلاگ را با فیلترشکن باز میکنم اینهم از عجایب است! دوستی گفت هدیه تولد امسالت همون خانه کلنگی روستایی باشد شاید و من خیلی به دلم نشست این حرفش هرچند که هیچ گشایشی در کارم نیافتم و دیوار حیاطش هم فروریخته است آنجا. زمانم که تمام شد به سمت باغ گیلاس، سینه کش همین دره را بالا رفته از سمت دیگرش کمی که فرود بیایم کنار باغ و چشمه همیشه جاری اش خواهم بود...فعلا عجله ای در کار نیست! شاید بشینم فیلم ببینم...در این بهشت رویایی!