باد گاهی شدت میگیرد و گاه آرام است! شاخه های درختان گردو پربار اما اسیر دست بادند! از دوست سنجابم دیگر خبری نیست. زردآلوها و سیب گلابم را خوردم فقط دوتایشان مانده! زیرم برگ سبز و بزرگ گلپر بریده و گذاشته ام تا خاروخاشاک روی زمین به لباسم نچسبند و برای ادامه حیات تنم را وسیله انتقال ژنهایشان به دیگر نقاط کوهستان نکنند! تنه چند شاخه درخت قدیمی گردو در مقابل هجوم بی امان باد خم می شود و صدای باز و بسته شدن درهای چوبی خانه های دور روستا را می دهد! کلاغی از ارتفاعی بسیار بالا که به زحمت چشمانم می بیند قارقار کنان می گذرد! درخت تبریزی بسیار قدیمی که سالهای سال اینجا خانه اش بوده خشک شده و با طوفانی از میان به دو نیم شده و روی تن زنده بیدی نحیف فرود آمده است! من در بارهای قبلی آن سپیدار را با اره بریدم تا بید را از زیر ستم سنگینش رهایش کنم اما قطور است و به این راحتی ها بریده نمی شود! می ترسم به ماندم در بین گردوها ادامه بدم و بادی که دیگر نام طوفان به خود گرفته است مرا نیز همچون بید بیچاره زیر تن درختی در حال پوسیدن مدفون کند...