روشن!
از کنار گردو بزرگ و آن بید نحیف خم شده زیر تن سهمگین سپیداری فروافتاده، بلند شده تا باغ گیلاس آمدم! گویی مغولان به کاروان زده اند! فقط در بعضی شاخه های بالا و دور از دسترس، سفید قرمزهای بهشتی، چشمک زنان روی شاخه مانده اند! از خیر گیلاس گذشته و پایم را در آب جاری چشمه می گذارم به گمانم جورابم بو گرفته آنرا هم با صابونی که در کوله دارم و برای دست و صورت است می شویم! اکنونم را روی تشکی از نی های بریده شده سر بر زمین گذاشته آسمان آبی را نظاره می کنم که باد مجالی برای ایستادن هیچ ابری باقی نگذاشته است! یکسره آبی و روشن است!
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ ساعت 16:45 توسط آقای ar.ja
|