عمارت!
من راستش به درختان میوه کمتر از سپیدار فکر میکنم! اگر آنجا سروسامانی پیدا کرد به گمانم اولین کارم این باشد که دور دیوار مخروبه حیاط را درختان بلند بالای تبریزی بکارم و چند باغچه در سکوهای جداگانه بسازم که با پله های سنگی به هم می رسند. در یکی خیار و گوجه بکارم در دیگری فلفل و سبزی و از این قبیل چیزها و یک تخت سنتی در جایی که مشرف به همه این زیبایی ها باشد بگذارم تا یک لیوان چای و کمی دلخوشی خودم را مهمان کنم! و بازهم فکر میکنم من تمام وقتم را در کوه و صحرا خواهم بود، نه برای علوفه چینی و شخم زدن زمین، بلکه نشستن کنار چشمه ای و روشن کردن آتشی که در قوری سیاهم چای کوهی و پونه و آویشن دم کنم و بازهم می دانم که هیچ عمارت آنچنانی آنجا هرگز بنا نخواهد شد تنها در همین حد که سرپناهی باشد از گرما و سرما برایم کافی است...
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ ساعت 19:4 توسط آقای ar.ja
|