یک دست مشت شده روی دهانم تا بغضهایم بیرون نریزند! آن دیگری با انگشتان از هم گشوده روی سینه ام تا که قلب بی تابم از خانه بال نگشاید! قطره اشکی از گوشه چشمم به روی چمنها می افتد و من میان رفتن به این خانه و آن کاشانه مخروبه ام در آن جای دور و دلخواه گیر کرده ام! کاش دوبار می زیستم یا یک بار با دو جسم! یکی اینجا که مثل همه آدمها هر روز سرکار می رود و به خانه می آید آن دیگری وحشی و بی قید و بند کنار آتش نشسته و ستاره می شمارد...