اینجا که من هستم بهش میگن میدون قزوین، قدیمتر که تهران به شکل یک روستا بوده و برج و بارویی داشته، از این محل دروازه و راه خروجی به سمت قزوین تعبیه شده بوده و جالب اینجاست که در همین قزوین هم در سمت شرقش، دوتا مناره با قد و قامت نه چندان بلند ولی زیبا هست که دروازه تهران نام داره و نشون میده انتهای اینجایی که من الان هستم به اون دو مناره که دروازه ای را در میان گرفته اند منتهی میشده. به هرحال تنها به این دلیل که بورس مولتی مدیا هست آمدم اینجا و با مترو میام اینطور جاها نه با ماشین که قطعا دچار سرسام و سکته خواهم شد! پیرزنها و پیر مردها در مترو دست فروشی میکنند با وضعی رقت بار و افرادی هم هستند که معلولند و با آواز خوانی یا درخواست کمک مستقیم از دیگران، روزگار میگذرانند! من هیچ وقت نفهمیدم فلسفه وجود دولت که نماینده تمام مردم هم هست، در کشور ما چیه و چرا اینهمه نابسامانی باید در اطرافمون ببینیم...