انگار فردا هم تهران تعطیله و من همچنان در خانه و با بی حوصلگی در جنگم! خیلی حس و حال کوه رفتن رو ندارم علت شاید گرما و بی آبی باشه شایدم پشتم باد خورده، نمی دونم دقیقا! البته بارها گفتم و بازم میگم همراه و همپای دلخواه نداشتن، از هر دو دلیل قبلی موثرتره. اخیرا با دو نفر آشنا شدم و شماره گرفتم برای قرار گذاشتن و باهم رفتن ولی اصلا بهشون زنگم نزدم! یکیشون هم سنم بود و اون یکی بزرگتر ولی انرژی خوبی ازشون نگرفتم من! کشور غریبی زندگی می کنیم و شرکت کردن تو ختم و کفن و دفن شده برامون تفریح! بیشتر از پیش از خدا ناامید شدم و به افکاری که قبلا داشتم و به آدم ساده لوحی که قبلا بودم و فکر میکردم خدایی هست و حواسش به ما آدمهاست می خندم...کار خاصی جز این هم نمیشه کرد البته! بگذره و ماهم جمع کنیم بریم تا مغزمون از فکروخیال نترکیده...