فردا میرم سرکار، دلم تنگ شده براش! کوه رو آخرین بار جمعه رفتم و شاید یکی دو روز دیگه دوباره برم. حتی شده بخاطر اون گردوهای تشنه کام تا از تشنگی جان ندهند! کاش اتفاقهای مثبتی بیفته و به اون سمت حرکتم بده بیشتر! به خاطر دارم یکی دو سال پیش از سرکارم که می اومدم بیرون تا کلکچال صعود میکردم و برمیگشتم! اینها قصه نیست ها کاملا واقعی و اتفاقی هست که افتاده! با کتانی و یک بطری کوچک آب! الان اما ترسهام زیاد شده و برای نرفتن هزار بهونه دارم هربار...