نصف شب دوباره متوجه شدم که جنگ و زدوخورد از نو شروع شده و همین یک خبر روح و روانم رو داغون کرده! دلم برای خودم و کشورم میسوزه و هیچ کاری هم از دستم برنمیاد! نمی دونم چرا توی بعضی جاهای این جهان، کار رو دقیقا دست سفیه ترین و بی شرف ترین آدمهای اونجا میدن که انجام بده! گاهی فکر میکنم توهمی که ما بیچاره ها به نام خدا برای خودمان ساخته ایم از عمق بی پناهی و دربدری خودمون میاد و هیچ ریشه دیگه ای نداره و این فکر باعث میشه بیشتر از پیش غم و غصه بیاد سراغم...