دیروز همین موقع ها یه پشه تو خونه کشتم و برای اینکه بیشتر عذابش بدم نیمه جون گذاشتمش زیر استکان داغ چایی! من اگه سوسکم ببینم میکشم و سعی میکنم مثله اش کنم تا پیغام برای بقیه دوستاش بفرسته که اینجا یه آدم وحشی زندگی میکنه و این طرفا پیداشون نشه! خیلی سنگدل میشم گاهی با برخی موجودات! مگس و پشه و سوسک از همین دسته اند! بقیه رو دوست دارم حتی مارهارو خیلی بیشتر از خیلیای دیگه! آهان تا یادم نرفته بگم که از موش بی نهایت بدم میاد ولی مثل سوسک فقط زمانی میکشمش که فاصله ای را که خون کثیفش نتونه بهم برسه! ازش داشته باشم. از سنجاب خوشم میاد و می تونم ساعتها بشینم و جست و خیزش رو تماشا کنم که کوه رفتنی اگه خوش شانس باشم این اتفاق میفته و ازش عکس و فیلمم میگیرم! از خیلی از سگها هم خوشم میاد به اضافه گربه ها! از خوک و گراز‌و کفتار هم که همیشه تو مستندها که میبینم از عمق جانم تمنا میکنم شیرها بخورند و تیکه پارشون کنن! این پست کلا اختصاص به حیوانات پیدا کرد و بدم نشد به نظرم...یه خاطره از موش دارم شاید هشت سال پیش بود و نصف شب خواب بودم و کوله م زیر سرم بود حس کردم صدای بریدن و خورده شدن میاد زیر گوشم تا از خواب بیدار بشم و ببینم چیه دیدم دقیقا وسط کوله رو به اندازه ورود خودش سوراخ کرده رفته داخل و سنگک رو خورده و البته نتونستم بگیرمش و درس عبرتی بهش بدم و دوباره گرفتم خابیدم...