آنجا!
یه چیزی رفته بود داخل چشمم داشت اذیتم میکرد شاید یکی از مژه هام بوده! اینم بگم اگه نمیاید بگید تو چقد خود شیفته ای من مژه م خیلی بلنده حتی همکارام بارها گفته اند که بنظر میاد کاشتی و یا مژه مصنوعیه کلا! مغز کلامم این بود که رفتم دستشویی چشمم رو با آب بشورم تا دردش رهام کنه! دیدم خدای بزرگ و متعال مگه میشه به فاصله چند ثانیه من یکی از آرزوهام برآورده بشه و بتونم یه سوسک رو با همون روشی که دوست دارم بفرستم اون دنیا! وارد که شدم داشت زیر شیر روی کاشی کف برای خودش فارغ از تمام جهان می چرید و کیف میکرد! مطمنم حتی خبر نداشت که آتش بس بین ما نقض شده و جنگ دوباره از نو آغاز شده! دمپایی مشکی رو یه لنگه پا کردم و آن یکی را در دست راستم گرفتم چنان که شوالیه ای شمشیرش را در میدان نبرد میگیرد! با فرود سختش بر زمین به گمانم آن حسی که آمیخته ای از ترس و چندش بود باعث شد تا با خطا به هدف بزنم و شروع به دویدن دور دیوار کرد و عن قریب که داخل چاه بست پریده از نظرها پنهان شود! بارها و بارها تمام نقاط آنجا را زیر بارش آن اسلحه پلاستیکی گرفتم و بالخره از پا انداختمش و حالا که از رفتن باز مانده بود با خیال راحت تیزی سلاحم را بر او فرود آورده سر از تن زره پوشش جدا کردم و به همانجایی فرستادم که پیش از این آنجا بود...