حتی اسمت را فراموش کرده ام! اما آن چشمان پوشیده در حجاب و پر از زندگی و تازگی ات تا همیشه در عمق جانم چون خورشیدی روشن زندگی می کند بی آنکه دمی غروب را ببیند! آنچه بعد از دیدن تو و چشمان عزیزت در من فرو ریخت! کاخ بلند آرزوهایم بود که اگر تو یارم بودی در آرام ترین ساحل این دنیا می ساختم در گم نام ترین روستایی در شمال که در کنار دریاچه ای از اشکهای ریخته در سوگ روزها رفته ام ساخته بودم و تو در آغوشم با بوسه ای از لب و چشمانت گرمترین مرهم جهان را بر کهنه زخمهای دلم می نشاندی! افسوس که در این جهان همیشه خواستن گرهی کور به نام نتوانستن در خود دارد و من تو را خواسته بودم از کیهان از روز از شب از آفتاب یا مهتابی که شبیه نگاهت بود اما دست ناتوانم رسیدن به تو را بلد نبود و چشمانم تنها کاری که کردند اشک ها ریختند و گریستند تا که بتوانند یاد عزیزت را از خاطر غمگینم بزدایند اما هزار دریای اشک هم این کار را تا ابد نخواهد کرد و تو با آن نگاه رویاگون و مست از زندگی همانجا که بودی می مانی و من جستجوی بی پایانم را در زیستنی بی تو تا آخرین دمی که چشم بر دنیا خواهم بست ادامه می دهم با اینکه می دانم چیزی نخواهم یافت! آرزویم این نیست که تو چنین و چنان شوی و من از یادت ببرم! اگر به آرزو داشتن است من همان یکی را داشتم که تو مال من باشی بی هیچ کم و کاستی اما زمان مکان و خدای این هردو چنین نخواستند و نشد...