شال!
صبحانه نخورده ام تازه بر سرکار حاضر شده دو لیوان چای نوشیده ام! اشک می ریزم و از تو می نویسم! نه اینکه ابله باشم و قدر تو را ندانسته رهایت کرده باشم آن زمان که باید سفت و سخت در آغوشت می گرفتم! نه آن نشد و محال و غیرممکن را لعنت میفرستم که مانع رسیدن دستان من به دستان مهربان تو شد! باغی پر گل و شاداب بودی و من نسیمی از نفس افتاده که از دیوار کاه گلی کوتاهش نتوانستم به آن بهشت پنهان پشت دیوار سر بکشم و همانجا روی خاک و خاشاک افتادم و مردم و تو شاید هنوز از من دلگیری که چرا و چه شد آمدنم تا همیشه زمان به درازا کشید؟ و ندانستی که در رویایی ترین روزهای زیستنم تو را می خواهم و خواسته ام اما محال تا ابد محال است بی آنکه ذره ای از امکان در او باشد و تو سهم کدام آدم خوشبخت خواهی بود در این جهانی که هیچ نشانی از انصاف و عدالت در او نیست و من اشکهایم روی میز می ریزد و می ترسم از اینکه کسی ببیند و بپرسد از ماجرایی که آن پشت ها پنهان است و مرا می گریاند! تو تاریخ میخواندی یا ادبیات یا هرچیز دیگری چه فرقی می کند حالا که چشمان تو غزل خوان ترین چشمه ای بود که زلال ترین ترانه ها از او فواره میزد و من می توانستم ساعتها و روزها در مقابل تو بنشینم و تو شعر بخوانی و با چشمانت زندگی در تن افسرده ام برویانی! تن دستمال خیس شد از ندیدنت و من بیچاره ترین آدم تمام زمینم اکنون که تو را دیده و گم کرده ام! هزار افسوس هزار آه و هزاران شیون هیچ کدام تو را دیگر بر نمیگرداند و من آن شالهای رنگارنگ را نه برای تو میخواستم که باعث دلگیری تو شد! مثالی از تازگی و زنده بودن در نگاه تو را می خواستم به تو نمایان کنم که نشد! دلگیر نشو ونک دیگر آن شال فروش خوش ذوق را در خود ندارد تا من عصرها در خیابان ولیعصر قدم زنان بروم و عکس بگیرم از چینش رنگهایی که حتی نامشان را نمی دانم و برای تو بفرستم که ببین چقدر قشنگ است و تو با عتاب بر من بشوری که کادو از دست فروش نمی خواهی! نه من میخواستم دلم را قلبم را و تمام عمر مانده ام را در پای تو بریزم اما با این نشدن چه می توان کرد مگر اینکه بهانه ای برای جدایی از او بسازی و ما هر دو رفتیم بی آنکه بدانیم چقدر دنیا رنگ و بوی خوبی داشت اگر دستمانمان در کنار هم بود اما دنیا چیزی جز این خواست و همیشه هرآنچه او بخواهد همان می شود...