سخت!
یاد تو را در خاطرم تا همیشه گرامی می دارم اصلا نمی دانم چه فصلی بود! زمستان بهار تابستان یا پاییز بود! آخر من که با تو در این جهان نبودم! در دنیایی بی حصار از زمان می زیستم بی آنکه بدانم گرم است یا سرد برف است یا خزان یا پر از شکوفه زیبای درختان! تو در نگاهت تمام فصلها و ماه ها را یکجا داشتی و من فقط می خواستم مقابلت تا ابد بنشینم و نگاهت کنم چشم در چشم و بوسه از هر کدامشان در هر پلک زدنی که برای طلوعی دوباره یاریشان میکرد و لبهای لاله رنگت را میان لبانم میگرفتم و بوسه بارانش میکردم تا از حافظ و سعدی شعر بخوانند بی آنکه دلگیر شوند! اکنون در کجای این جهان سرگردان هستی تو و من بی تو چگونه چای می نوشم! یادت باشد بی تو زمان بر من سخت نمی گذرد! من مرده ام دیگر و چیزی حس نمی کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 9:38 توسط آقای ar.ja
|