اولین چشمه رو ملاقات کردم، دقیقا زمانی رسیدم که تپش قلبم تا هزار رفته بود! توی مسیر از بقیه صعود کننده ها معمولا سبقت میگیرم و دلیل این اتفاق حتما همینه! یه اکیپ ۴ نفره داشتن پایین میرفتن و نفر آخرشون خیلی به دلم نشست و بهش گفتم برگرد بریم بالا باهم البته قبول نکرد! حریف آن سه تا نمیشد لابد یا اینکه در آخر راه بود و من اولش و شاید دلیل دیگری داشت من نمی دانم! یه سطل از پارکینگ پیدا کردم و یه بطری بزرگ که هر دو پر آب بودند و پای درختی خالی کردم و برشان داشتم! برای گردوها لازمشان دارم هم کارم راحتتره اینطوری هم خیالم از سیراب شدنشان تخت!