آتیش!
با سطل هم کارم راحت تر و سریع تر انجام شد هم پای هر کدامشان ده بار پر و خالی کردم تا هم خودم هم آنها کاملا سیراب بشن! بالخره دقیقا سر ساعت یک رسیدم آنجا که باید. کنارم یه جویبار کوچک که کمی بالاتر از بلندی صخره نه چندان بزرگی با صدای گوش نواز به پایین سر می خورد و از روی پای من رد می شود جاری است! اینجا پر است از گزنه بابونه و پونه و هزار رستنی دیگر که با من غریبه اند! فعلا تا همینجا نقطه پایان بگذارم و برم سر آتیش و چایی و برنج با لوبیا...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 13:13 توسط آقای ar.ja
|