جمع!
همه چیزم را خورده و با شورت تکیه به سنگی داده و در حال نوشتنم! صدای آب آرام و نوازشگر از جویبار کوچک کنارم جاری و آواز پرندگان در بالای سرم اینجا را به بهشتی تبدیل کرده است و اطرافم پر از سنجاقک هایی شده که دو تا دوتا از پی هم دوانند! معلوم است قصدشان چیست گفتن ندارد! یکی را من در کنار سنگی در پای آخرین گردو که می خواستم آبش دهم یافتم کاملا و در همان لحظه جان داده بود در ظرفی که تو کوله داشتم گذاشتم تا به خانه ببرم! از تن خشک شده حیوانات در همین اندازه های زنبور و سنجاقک خوشم می آید و جمع میکنم! چایی دم کشیده و آماده است در استکان شیشه ای بریزم تا از رنگ و بویش مستم کند و من اینجا که هستم نگرانم روزم زود به پایان برسد...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 14:46 توسط آقای ar.ja
|