ترش!
دارم میام پایین، یه جایی روبروی من دوتا نادان بخشی از کوه رو آتیش زدن و فرار کردن من ازشون خیلی دورم فقط تونستم چندتا بدوبیراه حوالشون کنم و چند نفر الان که من دارم میبینم رسیدن به محل آتش سوزی و دارن خاموشش میکنن تا گسترش پیدا نکنه! نمی دونم بعضی آدمها از چی درست شدن چه چیزی توی مغز و قلبشون پر شده که به راحتی می تونن از این کارها بکنن و عین خیالشونم نباشه که تو این عطشناکی تابستان و خشکی طبیعت با این کارشون میتونن چه فاجعه ای به بار بیارن...! یه پروانه کرم قهوه ای در حال نوشتن همین چند خط اومد و نشست دقیقا روی انگشت اشاره م. تا خواستم ازش عکس بگیرم گذاشت رفت...خوشبختانه اون شعله ها رو پنج نفری که من دیدمشون خاموشش کردن. چند دیقه در مسیر برگشت استراحت میکنم و راه میفتم. کمی بالاتر از کنار بوته های سماق گذشتم و دوتا خوشه ازشون چیدم هنوز وقتش نشده ولی همین الان هم این دونه های کرکی که مثل دونه های انگور از یه ساقه آویخته شدن و طعم ترشی دارن رو دوس دارم.