ما هرچه به چشم بی رحم زندگی زل زده اخم میکنیم او هیچ تخفیفی برایمان قائل نمی شود! رنج همیشه به فراوانی موج می زند و غرقمان می کند! دلخوشی های سالهای قبل انگار یخ و بی مزه شده اند! حال و روزمان مثل دختر دم بختی است که هر پسری را ملاقات می کند یا خرش از پل گذشته و ازدواج کرده است یا اینکه جدا شده و دیگر حاضر به تکرار این تجربه نیست! صندلی ها پیش از رسیدن ما اشغال شده و آویزان از ریسمان گیج آسمان مانده ایم! در سرزمینی که سفیه تر ها ارج و قرب بیشتری یافته اند منتظر منجی نشسته و از کیهان و کهکشان طلب کمک می کنیم و فراموش کرده ایم که آن بخش از وجود ما که تنبل تر و چاپلوس تر است وضع را به اینجا رسانده است...