از کتاب خواندن بیزارم کرده اند آنها که نادان تر اما زبان درازتر بودند! از خوردن کیک و نوشابه شیشه ای کولا که قدیم ترها کلی حالم را عوض میکرد هم دست کشیده ام! شاید به این بهانه که چاق می شوم! خریدن کفش و لباس هم خوشی یکساله قدیم را که اصلا با خود ندارد هیچ! گاهی حس میکنی سرت هم کلاه رفته و جز رنج و عذاب برایت عایدی دیگری نداشته! تک تک دلخوشی هایم به همین سرنوشت دچار شده اند و من چگونه می توانم سرپا ایستاده مثل سابق ترانه خوان به این طرف و آنطرف بپرم و شاد باشم! کاش این تنها راه باقی مانده که از شلوغی شهر رها شده به گوشه خلوت دنیا در آن روستای ساکت پناه ببرم عملی شود و من از فکر اینکه هیچ خدایی در این حوالی دیگر زنده نمانده است بیرون بیایم...