فردا!
دست راست و انگشت میانی ام از هر دو سمت با خار تزیین شده پیشتر گمان میکردم کسی مثل من که راست دست است فقط و فقط دست راستش قوی تر است و کارایی بیشتری دارد ولی دقیق تر که میشوم میبینم حتی چشم راستم هم دیدش بهتر است نسبت به همتای چپی اش! باقی چیزها را هنوز امتحان نکرده و نمی دانم! خاستم با سوزن بیرون بیارمشان خارها را که جرات کافی نداشتم! اولین خوشه کوچک از سماق را خوردم بعد اینکه نان و عسل میل کرده بودم! عروس صحرا همچنان زیبایی اش را درون آن ماگ سفید فریاد می زند و گلدان سانسوریا هنوز در حال نزار مانده است آفتاب سمت ما نچرخیده و در شرق حضور دارد اتاقم خنک و دلخواه است! از دیشب تمایل زیادی به نروژ پیدا کرده ام کاش رفتن آسان بود و به جان کندن نمی ماند تا بشود کاری کرد! این مرز ها و اجبار چه ها که با ما نمی کند جغرافیا مهمترین و سخت ترین محدودیت در تمام عمر بشر است! ته ریش در حد دو سه روز ماندگاری روی صورتم اذیتم میکند و ازش بیزارم ژیلت در کشوی میزم دارم و میتونم اصلاح کنم اما همت و اراده اش را نه! دور تازه کل کلها شروع شده و من می ترسم از غصه بمیرم امروز و فردا...فوتبالیست جوان آفریقای جنوبی افسردگی داشته و مرده و من در حال محاسبه اینم که چند سال مانده تا بازنشسته شوم و به آن خانه روستایی برم و چنین و چنان کنم! دنیای غریبی داریم چه بخواهیم چه نخواهیم...