الماس!
شانه می کنم موهایت را موج موج و جدا میکنم از او دسته دسته فوج فوج تا ببافمشان چون رویاهای فرورفته در هم و رفته با روزگاران از دست رفته ام! دندانه های خوشبخت شانه بودن هم بیش از دستان من از تو نصیب می برند و من سرنوشتم دیدن تو بود و دور شدن از سوسوی امیدبخشی که از آسمان هفتم بر من تابیده بود بی آنکه بدانم و دریابمش! زیر تاج بلند این نخل روی آن شنهای طلایی رنگ درست در جایی که موج ها از پی هم و شتابان به سرانگشتان تو می رسند و بوسه بارانش می کنند کاش می نشستم و چشمان تو مانع از آن می شد تا بر آسمان و دریا بنگرم و فیروزه را در خاطرم نقش ببندم! معدن نایاب ترین جواهر دنیا در کنارم آرمیده است و روی بازوانم برای همیشه خانه دارد مرا با عقیق و الماس و فیروزه چکار!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ ساعت 14:39 توسط آقای ar.ja
|