عبور نرم سرانگشتان تو از روی کویر تنم گذر آن رود را می ماند که با بارانی از مهر از راه می رسد و جویباری کوچک می سازد تا رسیدن به دریا را در خاطر نسیان گرفته ام دوباره از نو زنده کند! و من سالهای انتظار را شماره میکنم زیر تابش آفتاب که داغ دلم را با تن سوخته ام همنوا کرده اند در سرودن ترانه ای که هم آهنگ قدمهای عزیز تو است و بی گمان رویای دیدار تو را جایی در همین حوالی جامه واقعیت خواهد پوشاند...