تقریبا هیچکدام از اتفاقات اطرافمان با منطق و عقل سازگاری نداشتند هرگز! گاهی با خودم فکر میکنم ساز و برگ و سپر بر زمین بگذارم و تسلیم شوم! سالیان درازی است که در انتظار مانده ام تا تمام جهان با ذهن من هماهنگ شود در انجام هر کاری از کوچک تا بزرگ و اینگونه نشد! دیگر حتم دارم نه چیزی میدانستم پیش از این نه بعد از این درخواهم یافت! جوجه می خورم با فلفلی که آه از نهادم بلند می کند شاید دیوانه ام با اینکه از تندی اش آگاهم اصرار به خوردنش دارم! در جهانی فاقد قاعده و قانون البته مجنون بودن علامت خاصی ندارد! ماشین ریش تراشی را شارژ میکنم و در کشو میذارم برشی از لیمو را در قاشقم چلانده حالا که جوجه ها تمام شده اند می خورم! زبانم در حال سوختن است و نیمه انتهایی آن فلفل روی میز افتاده و بی مشتری مانده!