آفتاب!
از تو از آن چشمان روشن ات فقط اندکی دورم! نگاهت میکنم نه مثل همیشه و با دو چشم از سو افتاده ام! بلکه با تمام هستی ام تو را تماشا میکنم! زمانی می خواستم مقابلت بنشینم و در چشمان تو ترانه زندگی سر دهم! اما بخت با من آنگونه که باید باشد یار نبود و به جز همان یک بوسه که چون داغی بر دلم ماند از لبان تو هیچ حاصلم نشد! چرا نخاستی و چرا بازوان من بی حضور تن ات در کویر تنهایی زیر آفتاب حسرتها ماند و سوخت نمی دانم! من فقط این را می دانم که همیشه تو را می خواهم و نمی توانم بیابمت!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 13:57 توسط آقای ar.ja
|