قطره!
آنقدر دیر از خواب برخاستم که گمان کردم ساعت روی دیوار از کار افتاده و خراب شده است! گاهی به جای پذیرش واقعیت به بهانه های واهی پناه می بریم تا خودمان را آرام کنیم! همه چیز برای بقا با تمام قوا برنامه ریزی شده است! ذهنم کاملا خالی از چیزی هست که بتوانم اینجا بنویسم و ادعای ثبت پست جدیدی کنم! از اینکه با بیان جای لیوان و گلدان در روی میز محل کارم چند کلمه بنوسم هم معذورم! البته باید بگویم که سانسوریا ریشه اش به کلی پوسید و خراب شد و مجبور شدم گل دیگری را به جایش بکارم. عروس صحرا را کوتاه تر کرده همچنان در آن ماگ سفید رنگ نگهداری میکنم! ناگت مرغ را با خیارشور و گوجه در باگت سحر پیچیدم و با زیتون و نوشابه کاله خوردم! فقط یک خوشه آن سماق باقی مانده و دیگری را در این چند روز خورده ام. سیم تلفنم در انتهای گوشی سیاه رنگ پیچ خورده و شبیه قطره اشکی شده گویا او هم به حال این روزهای ما می گرید...