از عمق شادی هایم کاسته شده مثل آبگیری زیر تابش آفتاب در حال جان دادن و تمام شدن است! شاید امروز و اکنونم خراب است که تا این اندازه گذشته ها در ذهنم پر نشاط و خواستنی جلوه می کند! فقط یک تغییر بسیار بزرگ می تواند مرا از آنچه که هستم بیرون کرده، شخصیت تازه ای به کالبدم بدمد و آن ضرب المثل را شنیده اید لابد که می گوید سنگ بزرگ علامت نزدن است و منتظر تغییرات عظیم ماندن هم بهایش حتما ماندن در همان پله ای است که اکنون در آنم! کارم را کنار بگذارم یا در شرکت دیگری مشغول بکار شوم! تمام اطرافیانم را ترک کرده از نو دوستان جدیدی برگزینم و این اصلا شدنی هست؟