فراری!
دوچرخه سواری به پل میان دو دریاچه میرسد و من با خودم می گویم کاش رجعتی به سن و دنیای او داشتم و هم رکاب می شدیم باهم! دوست دارم همینجا بنشینم و او دور بزند و از مقابلم بگذرد! شاید فقط به این علت که نگاهش کنم یا اینکه چیزی برای نوشتن و گذاشتن در اینجا بیابم از دیدنش! چند جوان در آلاچیقی در این نزدیکی ترانه ای از هایده گوش می کنند و من با شنیدنش آهنگی پلی میکنم اما به محض برگشت به این نوشته صدایش قطع می شود! به گمانم باید پلی لیست بسازم و برنامه ای دانلود کنم تا این اتفاق نیفتد از دنیای دیجیتال به کلی فراری ام چه کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 18:35 توسط آقای ar.ja
|