ریشه!
تندیس حافظ و سعدی و رازی و دیگران را در دو طرف میدان مشاهیر نصب کرده اند با قلمی و ظرفی در دست یکی شعر می نویسد و آن دیگری چیزهایی را روی هم می ریزد تا الکل بسازد لابد! پس فقط من نیستم که به روزهای رفته و گذشته ام غبطه می خورم مدام! گویا تمام آنچه خوب بوده صدها سال پیش روزگارش سپری شده است! نگهبان صندلی پلاستیکی را به طاق مشاهیر تکیه داده فلاکس آبی رنگ چای و لیوانش را بر زمین می گذارد و می نشیند! و من همچنان روی نیکمتی نشسته و پارکبانها را نگاه می کنم که شلنگ در دست بوته ها و درختان را آب می دهند و دیگری خاک و سنگ های اطراف ریشه ها را جابجا می کند!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 18:58 توسط آقای ar.ja
|