آرام می شوم آرام و از پیش هم آرام تر! فقط تماشا میکنم! رفتن روز و برآمدن بی درد و رنج شب را! زایش نرم و بیصدای تاریکی از نور! و خورشید روشن از پشت کدام تپه و کوه در کجای جهان اکنون به کدامین پریروی سلام میکند! دنیای ما هیچ نسبتی با عقل ندارد! حتی برای چند لحظه در لباس آن کلمه ای که توصیفش میکنی نمی ماند و رنگ عوض می کند آن وقت ما برخی چیزها را چنان سالها چسبیده و چنگ زده ایم که گویی از آفتاب و زمین هم یکجا نشین ترند! آن نسیم اکنون تبدیل به بادی شد و برگهای خزان زده درختان را روی سنگ فرش میدان مشاهیر فرو ریخت...