آبی و آبی تر شد یکسره آبی! نه با حضور ابرهای تن سفیدی که مرا به وجد بیاورد و مثل دیوانه ها سر بلند کنم و چشم بر او بدوزم! حتی کوچکترین ابر چهان هم در گستره چشمان من دیده نمی شود! گویی اصلا هنوز آفریده نشده اند! شاید کوچ کرده جای دیگری رفته اند! روی نیمکتی چوبی درون آلاچیق گنبدی شکلی کنار دریاچه خالی از آب نشسته و چشم به آسمان دوخته ام! دعاهایم مستجاب نشد و جنگ فروکش نکرد! بلکه شعله اش بیشتر و فروزان تر هم شد