سهم!
گاهی صبورم آری گاهی شاید کم طاقت احترامم به طبیعت از هر چیز دیگر این دنیا بیشتر است می دانم آخر خود ما هم بخشی از او خواهیم شد و در کام و کنامش فرو خواهیم رفت! حتی این گربه کوچک هم سرنوشتی چون خود ما خواهد داشت. بعد از آن روز که در ابتدای مسیر صعود کبوتری را از چنگ کلاغ نجات دادم دیگر توجهی به حضورشان ندارم و خوشحال از شنیدن صدایشان نمی شوم! دوست دارم گربه ها در کمینشان ببنشینند و شکارشان کنند همه این سیاه پوشان زشت را! ساعی هم آبنمای خالی اش را به نشانه تشنگی پیش رویم گذاشته است! مورچه ای کوچک از روی انگشتم به بازو و کتف می رسد و همچنان به پیش می رود نمی دانم کجا می رود و چه می خواهد شاید دنبال سهم خود است از تن من...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ساعت 18:19 توسط آقای ar.ja
|