تپش!
زیر تابش داغ آفتاب به گمانم دیگر چیزی از من باقی نمانده است! در همین ابتدای راه هر دو بطری آب را خورده و تمام کرده ام! اگر چشمه ای در کار نباشد حتما از تشنگی خواهم مرد! نمی دانم مهربانم یا دیوانه که این وقت روز را برای قرار دیدار با آن گردوها انتخاب کرده ام. چند نفر افغان با موزیکی که مشترک بین هند و پاکستان است از کنارم می گذرند و من روی سکوی سنگی نشسته ام تا تپش قلبم را به پیش از آغاز راه برگردانم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ساعت 13:31 توسط آقای ar.ja
|