پای چشمه دوم و در سایه جنگل وزوا نشسته ام در راه که داشتم می آمدم موری پای ملخی را در دهان گرفته با خود می برد و‌ من به درختانی که در این خشکی تابستان اسیر شده اند و هنوز دوماه مانده است تا رسیدن پاییز فکر می کنم و با خودم می گویم خدایا تو که نجواها و التماس های ما را نمی شنوی لااقل دلت به حال این ستمدیدگان بسوزد! آخر چرا هرچه بلاهت و نادانی در دنیا هست تمامش را یکجا بر خاورمیانه و بر سر مردمانش نازل ساخته ای و بعد هم فوج فوج پیام رسان فرستادی تا درستشان کنی! مگر خرابی از که بود! چرا این آبهای خروشان زمستانی در این دره ها مهار و ذخیره نمی شود تا به داد امروزهای اینجا برسد و من چرا هر روزم را با این نشدنها به شب باید برسانم...