هنر!
آتشی برپا کردم و چای گذاشتم در تابستانی که بیرون از اینجا گویا حضور دارد و من در خنکای درختان و در کنار جویبار کوچک جاری چیزی به جز آنچه دلخواه است حس نمی کنم. تیشرت و رکابی ام را شستم و از درخت آویزان کردم اکنون تارزانی در جنگلم! لیوانم تا به لب از نوشیدنی خوش رنگی پر شده است که کتری سیاه همیشه همراهم فراهم ساخته و آفتاب نهفته در شاخه خشکیده این درختان. صدای ریزش مداوم آب را از روی سنگی نه چندان بزرگ گوش می کنم و جرعه ای از چای می نوشم. هر هفته یک روز زیستن اینگونه آرزوی چند ساله من است که به لطف خدا و طبیعت و دیگران برآورده می شود. به جز نوشتن با کوه و صخره و آب خوش بودن و اندکی رنجه انگشت بر زدن تار به هوای برآوردن نوایی همچون جلیل شهناز هنر دیگری در این جهان نداشته و ندارم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ساعت 16:38 توسط آقای ar.ja
|