در سایه و با لباس خیس نشسته ام و آرزوی آفتابی را دارم که آن بالا روی تن صخره ها ریخته است و انسان از این خاسته های نابجا همیشه و در همه حال دارد! دوستی دارم که شرکت خکشبار دارد و سال پیش با او دقیقا شب قبل از زدوخورد خردادماه همینجا که اکنون هستم شب مانی داشتیم. در راه صعود و روی صخره ای بودم که زنگ زد و شروع کرد به تعریف داستانهای بی تناسب به او گفتم روی صخره و در حال صعودم و دیدم ادامه می دهد هنوز! اینطور ادامه دادم که تو باید از گرسنگی بمیری تو این کشور نه اینکه شرکت داشته باشی و دبی ساکن بشی وقتی نمی فهمی من در چه موقعیتی ام و همچنان به قصه گویی ات مشغولی خندید و قطع کرد! طفلی از ترس جنگ خانه به دوش است همچنان...