من عاشق طبیعتم و این ماندگارترین خصوصیتی که از کودکی به یاد دارم و با من است! عشقم به آدمها از نوع دیگری است برخی گذرا و برخی هم کمی از آن بیشتر! دوستان زیادی ندارم و اغلب کوهنوردی هایم را به تنهایی انجام میدهم مگر اینکه آن دوست خیلی نزدیک باشد و از تقسیم اوقاتم با او حیفم نیاید! لباس خیسم از حرارت تن دارد خشک می شود و من کمی پیشتر از جایگاه بهشتی ام بلند شده از صخره هایی که سخت و خشن بودند فرود آمدم تا راه را کوتاه تر کنم! یک دانه گردو چیدم و میخاهم وقتی رسیدم خانه باز کنم ببینم خوردنی شده است یا نه. گردوی خودم که از دو برابر قد من هم بلند تر شده است در یکی از شاخه هاش آفت لانه کرده بود به سختی جدا کرده کمی دورتر زیر آفتاب گذاشتم تا به کلی از بین برود. در برگشت هم آبشان دادم و آمدم. صدای کبک ها از صخره های روبرو می آید و من تن خشک شده دو پروانه که در کنار هم افتاده بودند روی سنگی را برداشته با خود می برم علاوه بر آنها سنجاقکی بزرگ هم در حال جان دادن بود که پیش پروانه ها گذاشتم...