معمولی!
من در حال اسکن تصویر گیاهی بودم با گلهای سفید صورتی بی نهایت زیبا که در کنار پیاده رو روییده بود که دو پیرمرد نشسته روی نیمکتی در آن نزدیکی سر حرف را باز کردند که نامش نزد ما این است و آن تا گوگل به من گفت کور یا کبر. حرفم مربوط به ادامه داستان آن دو نفر است که رفتم و کنارشان نشستم هر دو عصا به دست داشتند یکی شاید هفتاد و پنج آن دیگری ده سال از او بزرگتر و جالب تر شد ماجرا وقتی تعریف کرد که سه سال پیش زنش درگذشته و زنی را با تلفن و از راه دور اختیار کرده است که حدود پنجاه سال از خودش کوچکتر است! مردی بود بسیار شوخ و شنگ اما به غایت پیر! شاید از رنج تنهایی در سختی و عذاب بوده است آن جوان شاید هم دلیل دیگری دارد این کارش هر چند من برای اطمینان با شوخی از مرد جویا شدم و او در جواب گفت فقط خانه ای دارد در همین بافت روستایی منطقه یک تهران و درآمدی معمولی و چیزی جز این نیست ماجرایشان...