در سکوتی دلخواه در اتاقی که با کولر های کم جان شده در یک بعدازظهر تابستانی گرم، خنک می شود نشسته ام. چشمانم کم مانده است که پشت پلکهایم پنهان شوند و انگشتانم روی صفحه و تک تک حرف ها که کوبیده می شوند گویی بر طبلی از پوشش نرم و مخملین فرود می آیند و ارتعاش این تماس تا درونی ترین حفره قلبم حس می شود...من دوست دارم در همین لحظه هم زمین و هم مهره های بازی را به بازیگر دیگری واگذاشته از صحنه خارج شوم! حال آن عضوی از تیم را دارم که به ناچار و بی علاقه داخل زمین آمده و هیچ تمایلی به بردن ندارد...