کارهای دیروزم را امروز هم تکرار میکنم. خوابیدن در خانه تا عصر، راه افتادن به سمت پارک توانیر دیدن سگها و شنیدن صدای آن زن بد صدا و فاصله گرفتن از او و نشستن روی نیمکتی تنها و دنیا هیچ چیز امید بخشی ندارد امروز و دیروز هم فرقی برایش نمی کند! میخاستم در این دو روز کوه برم که نرفتم آن انگور و انار را آب بدهم که ندادم گاهی با خودم هم لج میکنم چه برسد به دیگران! ابرهای سپید و زیبای دیشب آسمان تهران اکنون پراکنده اند اما هنوز هم همان بافت پنبه ای را حفظ کرده اند. هوا خنک شده هر چند بارانی نداریم. درختان بدون کمترین جنبشی سرجایشان ایستاده اند و من با حالی افسرده در مقابلشان نشسته ام. به گمانم تصمیمی بزرگ تغییری بزرگتر را با خود به همراه دارد و من احتمالا مرد آن تصمیم نیستم. پس در همین حال می مانم و می میرم...