دیدار!
من یه دیوانه کوهم. میدونم الان هزار نفر پیدا میشن و میان میگن ما از تو دیوانه تریم کجای کاری! اینجا که در بام توانیر ایستاده ام تکیه بر کاپوت سمندی خاکستری در سمت شمال قله توچال و با فاصله هایی نه چندان دور قله های دیگر را می بینم که زیر ابرهای سیاه رنگ شبانگاهی قد برافراشته اند و من بارها و بارها آنها را ملاقات کرده ام تک به تک! در غرب سرخی غروب با تیرگی شب درهم آمیخته و آنجا را که زمین و آسمان به هم می رسند به رنگ مسین درآورده است...در مدت هفت روزی که کوه نرفته ام دل تنگ تر از همیشه ام. تعطیلی میان هفته را باید بدون بهانه قدم در راه بگذارم و بیش از این نشسته از دور در حسرت دیدار نباشم...
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 19:51 توسط آقای ar.ja
|