زندگی ما آدمها مثل همین هندوانه ای است که من گرفته ام به امید رسیده و شیرین بودن اما اگر بشکافمش خواهم دید یا کال است یا آنقدر رسیده که در حال پوک شدن و خرابی است! قصه اون کلام قصاری است که می گفت هر لباسی از غصه دقیقا" اندازه و فیت تنم می شود اما لباس خنده و خوشی همیشه یا آستینش بلند است یا گشاد یا تنگ است! آدمهای سرگردان در روز این شهر اکنون به خانه ها و زیر سقفهای آجری پناه برده اند از ترس شب! و من شاید بیهوده می ترسم که در آخر ما زندگیمان را با خیره سری عده ای نادان خواهیم باخت و آن شب موعود به زودی از راه می رسد.