رفتن!
دور حوضی خالی از آب روی نیمکتی چوبی در پارک ساعی نشسته ام و مثل خیلی از داشته هایمان که به جز غصه برایمان چیزی نداشته اند اکنون باید فواره های رقصان آب را هم در خیالم مجسم کنم تا شاید از دلمردگی این مکان کاسته شود! ابرهای نیم سپید و نیم سیاه آسمان را پر کرده اند شاید نشانی از بارانی که در راه است! زنی به گربه های خوشخبت خوراکی می دهد و به آنی از همه طرف دهها موجود کوچک و بزرگ در رنگهای گوناگون به سمتش هجوم می آورند. چند کلاغ سروصداکنان بالای سر کاجها در پروازند و من در هجوم افکاری که راه به جایی بگشایم و روزنه ای کوچک به روزگار تاریکم باز کنم غرق شده ام. تصمیم برای رفتن به آن خانه روستایی و روبراه کردن اتاق و آب و برقش یا ماندن و پناه بردن به آغوش کوهستان برای در امان ماندن از آسیب های زیستن در این سرزمین بی سرانجام. شاید اگر راه طولانی نبود و امید پیشرفتی در کارم داشتم همین فردا راهی میشدم. ترسم از این است که ملت خرافه پرست در یک روز کاری میان دو تعطیلی اراده ای برای انجام کار من نداشته باشند و رفتنم بیهوده باشد...