پشه های مردم آزار محاصره ام کرده اند! حتی شاخه های بید مجنون که دائم در حال رقصند اکنون ساکت سرجایشان ایستاده اند. گویی زمین زنجیر اسارت از سر باز کرده و از چرخیدن دست کشیده است! کاش زمان این مفهوم گیج و گنگ همین لحظه به انتهای راه می رسید و تمام میشد! به جز ماندن و انتظار کشیدن برای بهبود اوضاع که کاری از ما بر نمی آید و همان یک آرزو هم گویا هرگز برآورده نخواهد شد. خوشحالی در همین لحظه ای که در آنم گمشده ای قدیمی است برایم اما این لحظه نمی دانم گذشته ای است که تمام شده و رفته است یا آینده ای که از راه می رسد و چون هزاران لحظه مثل او تبدیل به گذشته می شود. چونان آب جویباری از نفس افتاده که در ریگزاری فرو می رود و دردی از تشنه کامی بودن در این روزها را برآورده نمی سازد...