اراده!
امروز ساعت هشت از خواب بلند شدم یه آپارتمان مزایده ای تو ونک بود که بازدیدش خیلی بد بود دفعه قبل خاستم نشد و رفتم دیدم. زنگ زدم به دوستی که دیشب برای بیرون رفتن زنگ زده بود ولی گفت کوه نمیام و منظورم خوشگذرانی در شهر و احتمالا زیر سقف است و اینطور شد که تنهایی رفتم در بهشتی ترین جای زمین و درست ظهر رسیدم. کتری سیاه را پر از آب کردم و برنج را هم شسته روی آتش سرخگون گذاشتم. آن پروژه نیمه کاره ساختن آبگیر یا استخر در پشت آن تخته سنگ افتاده در میان دره را تا ساعت نزدیک پنج کامل کردم و آب کم مانده بود لب به لب شود که باروبندیلم را بسته به سمت شهر به راه افتادم. ضمنا آن گردوهای بی سرپرست را آب دادم ولی وقتی دیدم نهال تازه کشف شده ام را که دورش حصار سنگی چیده و به زحمت قدش به سی سانت می رسید را مردمان لاابالی شکسته و نابود کرده اند. هم دلم شکست هم اراده ام برای انجام چنین کارهایی سست شد...