لخت!
آبدارچیمون عوض شده و یکی بجاش اومده که پوستش سبزه است و خیلی به هندی ها شبیه و من بهش میگم پلیس کلکته! هیچی ازشون کم نداره به جز یک جلیقه خاکی رنگ با اون سبیل های تا بناگوش و چشم و پوست و موهای مشکیش! اتفاقات گفتنی اطرافم تو این یکی دو روزه همین بود گه گفتم. البته چیزهایی هم همیشه هست که آدم نمی تونه بگه یا در موردش بنویسه. کف پای راست زیر انگشت شصتم داره درد میکنه نمی دونم از لخت گشتن روی سنگ و صخره دیروزه یا دوباره یه مریضی چیزی اومده بهم سربزنه! دردش اینجوریه که انگار اصلا نیست ولی چند دقیقه یکبار مثل نفس عمیق یا آه کشیدن خودمون میاد و میره...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 8:52 توسط آقای ar.ja
|